تبلیغات
روایت پایداری - حاجی بخشی آسمانی شد

پیامکهایی برای یادآوری پایداری ما

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

طبقه بندی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :مدیر وبنوشت
تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-10:50 ب.ظ

حاجی بخشی آسمانی شد

ادای دین وبلاگی به پاس تشکر از مردی که امام و شهدا را خنداند...

متن برنامه روایت فتح درباره پیر جبهه ها:

در آن سوی فاو، در مقر فرماندهی بعثی‌ها، به حاج بخشی بر خوردیم؛ چهره‌ی آشنای حزب الله تهران. هر كس سرزندگی و بذله‌گویی و آن چهره‌ی شاداب او را می‌دید باور نمی‌كرد كه دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. اما حقیقت همین بود. هنگامی كه ما به حاج بخشی بر خوردیم دو ساعتی بیش از شهادت فرزندش نمی‌گذشت. او حاضر نشده بود كه به همراه پیكر فرزند شهیدش جبهه‌ی نبرد را، ولو برای چند روز، ترك گوید. ما آخرین بار كه او را دیده بودیم در تهران بود، هنگامی كه كاروان نخستین «راهیان كربلا» عازم جبهه‌ی نبرد بودند. هر جا كه حزب الله تهران هست او نیز همان جاست و علمداری می‌كند.

حزب الله از متن امت خوب ما برخاسته‌اند و در دل مردم جای دارند. آنها یادآور وعده‌های قرآن و روایات هستند و تو گویی همه‌ی تاریخ منتظر قدوم آنها بوده است. به این چشمان اشك‌آلوده بنگرید؛ این اشك‌ها نشان می‌دهد كه جراحت كربلا بعد از هزار و چند صد سال هنوز بر دل‌های ما تازه است. خداوند حزب الله را برای خونخواهی حسین‌(ع) و باز كردن راه كربلا برانگیخته است.

حاج بخشی با یك گونی شكلات و دریایی از سرور به سوی خط می‌رفت تا بین بچه‌ها شادی و شكلات پخش كند. او مرتباً می‌گفت اینجا خانه‌ی خودمان است و همه می‌دانستند كه او نظر به كشورگشایی ندارد، بلكه می‌خواهد از سر طنز جوابی به صدام داده باشد. و به‌راستی چه كسی می‌تواند باور كند كه در این لحظات، دو ساعتی بیش از شهادت فرزند او نمی‌گذرد و با این‌همه، او هنوز هم روحیه‌ی طنزآمیز خود را حفظ كرده است؟ چگونه می‌توان این‌همه را جز با معجزه‌ی ایمان تفسیر كرد؟

همه‌ی بچه‌ها او را همچون پدری مهربان دوست می‌دارند و شاید او نیز در هر یك از این جوانان نشانی از فرزند شهید خود می‌بیند. و یا نه، اصلاً این حرف‌ها زاییده‌ی تخیلات ماست و او آنچنان به حق پیوسته است كه شهیدان را مُرده نمی‌پندارد... خدا می‌داند.

عمو حسن نیز به همراه حاج بخشی به راه افتاده بود. در كنار خط، بچه‌ها ساعت فراغتی یافته بودند و استراحت می‌كردند، هر چند آتش دشمن به راه بود و لحظه‌ای قطع نمی‌شد. حاج بخشی به یكایك سنگرهایی كه بچه‌ها با دست در خاك كنده بودند سر می‌زد و شادی و شكلات پخش می‌كرد و دعا می‌كرد كه خداوند این بچه‌ها را حفظ كند. عمو حسن نیز درباره‌ی اسرای عراقی حرف می‌زد و تعریف می‌كرد كه چگونه اسرا از رفتار بچه‌ها شگفت‌زده شده بودند.

همه چیز ساده و صمیمی در جریان بود و اگر چشمی ناآشنا به این صحنه‌ها می‌نگریست، می‌پنداشت كه قافله‌ی مرگ هزارها سال از این بچه‌ها فاصله گرفته است، یا اگر زبانی ناآشنا می‌خواست به توصیف حالات این بچه‌ها بپردازد می‌گفت: آنها مرگ را به بازی گرفته‌اند. اما نه، ما كه آنها را می‌شناختیم، می‌دانستیم كه اینچنین نیست.

 هر بار كه حاج بخشی جوانی را در بغل می‌گرفت، ما به یاد فرزند شهید او می‌افتادیم و از خود می‌پرسیدیم: آیا او هم به همان موجود عزیزی كه در ذهن ماست می‌اندیشد؟ اما او آن‌همه آرام و سرزنده و شاداب است كه تو گویی اصلاً داغدار جوانش نیست.

یكی از بچه‌ها زخمی شده است و دیگران همگی در اطرافش جمع شده‌اند و از سر محبت به او شكلات می‌دهند. یكی از بچه‌ها به شوخی می‌گوید: سرش افتاده بود، پیوند كردیم! و این حرف را به گونه‌ای می‌گوید كه اگر كسی این بچه‌ها را نشناسد، می‌پندارد آنها مرگ را به بازی گرفته‌اند. اما نه، ما كه با آنها آشنا هستیم می‌دانیم كه اینچنین نیست. آنها بیش از هر كس دیگری به مرگ می‌اندیشند و به عالم آخرت ایمان دارند و درست به همین دلیل است كه از مرگ نمی‌ترسند.

یكی از بچه‌ها می‌گوید عاشقی این حرف‌ها را هم دارد و منظورش عشق به حسین است. و باز آن جراحت هزار و چند صد ساله در سینه‌ی ما زنده می‌شود؛ جراحت كربلا را می‌گویم. آری، اگر می‌خواهی كه حزب الله را بشناسی اینچنین بشناس: او اهل ولایت است، عاشق امام حسین (ع) است و از مرگ نمی‌هراسد. سلام بر حزب الله.تربت پاك خوزستان بار دیگر میزبان قدوم مباركی است كه راه تاریخ را به سوی نور می‌گشایند: حزب الله؛ مردانی كه تندباد عواصف آنان را نمی‌لرزاند، از جنگ خسته‌ نمی‌شوند، ترسی به دل راه نمی‌دهند، بر خدا توكل می‌كنند، و عاقبت نیز از آن متقین است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.